تبليغاتX
آخر خط
به سراغ من اگر می ایید, نرم واهسته بیایید / مباداکه ترک بردارد چینی نازک تنهایی من
قسمت اگر باشد
امسال هم برایت عروسی می‌‌گیرم
یک شب مهتابی تابستان ( همانطور که خودت دوست داشتی )
دورِ حوضِ خانه صندلی‌ می‌‌چینیم ( نخندی ولی‌ تازگی‌ها دو تا خریده‌ام ... خیلی‌ قشنگ ... خیلی‌ قشنگ )
آب پاشی می‌‌کنیم
چراغانی می‌‌کنیم
شیرینی‌ پاپیونی سفارش می‌‌دهیم
نقل بادامی‌ می‌خریم ( قنادی طوسی ،)
بریز و بپاشی می‌کنیم برای خودمان
هر کس را هم که دوست داشتی دعوت کن ( هر کس که دوست دارد ما با هم باشیم)
موسیقی هم لازم نیست اصلا ( به احترام آقا جانِ شما که مذهبی‌ ‌ست )
قسمت باشد
لباس سفید تنت می‌‌کنی‌
مثل فرشته ها
مثلِ تازه عروس ها
مثلِ هر سال که من اینجا برای تو عروسی می‌‌گیرم
تو را به روحِ مادر جانم اگر گریه کنی‌
این خانه ، آن خانه ندارد ( دارد ، دارد ... دا ا ا ا ا ا ا ا ر د )
کنارِ هر که باشی‌
هر کجا که باشی‌
لباس سفید که بپوشی‌
باز عروس منی 
فقط سفید بپوشی
مثل فرشته ها

گاهی‌ وقت‌ها آدم با آرزوهاش پیر میشه
گاهی‌ وقت‌ها هم ... آرزو‌ها آدم رو پیر می‌‌کنه


نیکی فیروزکوهی

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 11:39  توسط تارا  | 

 دوستت دارم


با تو لج بازی نمیکنم!


مانند کودکان


سر ماهی ها با تو قهر نخواهم کرد:


ماهی قرمز مال تو


ماهی آبی مال من...



هر دو ماهی مال تو باشد


تو مال من!


دریا و


کشتی و


سرنشینانش مال تو باشند


تو مال من!


ضرر نخواهم کرد!تمام دارو ندارم زیر پای تو!

نزار قبانی

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 23:27  توسط تارا  | 

وقتي ماهي روی زمین بیفتد، تازه زمینی که آرام‌تر از دریاست، شروع می‌کند به تکان‌خوردن. ماهی دست و پا ندارد! وگرنه می‌شد نوشت که به ‌نحو ناجوری دست و پا می‌زند. تنش را به زمین می‌کوبد. گاهی به اندازه طول بدنش از زمین بالاتر می‌رود و دوباره به زمین می‌خورد. علم می‌گوید ماهی به خاطر دورشدن از آب، به دلایلی طبیعی، می‌میرد. اما هر کس یک بار بالا و پایین پریدن ماهی را دیده باشد، تصدیق می‌کند که ماهی از بی‌آبی به دلایلی طبیعی نمی‌میرد.ماهي به خاطر اب خودش را ميكشد

(رضا امير خاني)

تقديم به مخاطب خاص

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 19:34  توسط تارا  | 

شعرشو دوست دارم،به دلم نشست...

 

دو تا چشمامو مي بندم                        رو اين چن روز و چن ماهو

بـه فال نيـك مي گيـــرم                        مــن ايــن برگشتــن از راهو

چقـد خوشحالم از اينكه                        صبــــوري كــردم ايـن مـدت

نذاشتم عشق غارت شه                      تو اون اوضاع و اون حالت

چقـد خوشحالم از اينــكه                      دوبــــــاره پيش مـن جـــاته

تمــــومه خونـه آذينــــه                         دو تــا چشـــــماي زيبـــــاته

نه حكمي بود نه اجباري                       خودت دستــــامو رد كــردي

نگـــو كــــار خـــــدا بودِ                          خودت خواستي كه بــرگردي

نگو چي شد كه برگشتي                      مهــــم اينــه كــه اينجـــــايي

مهـــم دستـــاي خاليتـــه                       مهـــــم اينــه كــه تنهــــــايي

از اين وابستــگي شـادم                       چقـــــد دلــدادگـــــي خــــوبه

نه دلتنگـــم نه دلگيـــرم                         نــــه ديگــه فكـــرم آشـــوبه

دو تـا چشمامـو مي بندم                       رو اين چـــن وقت كــــوتاهو

بـه فال نيـك مي گيــــرم                        مــن ايــن برگشتــن از راهو

 

مه شاد عرب

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 15:9  توسط تارا  | 

4 عددی بس پیچیدست!

از دیشب تا حالا دارم بهش نگاه میکنم ولی هنوز به راز پنهانش پی نبردم،هی نگاهش میکنم و لبخند میزنم ولی نه ...تو کار خنده نیست،با بغض نگاهش میکنم .... ولی دلش نمیسوزه،بی رحمانه نگام میکنه از نگاهش میترسم ولی از رو نمیرم که، بازم نگاش میکنم...،

تا حالا فک نمیکردم یه عدد بتونه این همه خودشو بپیچونه تو احساساتت،یه روز بهت احساس خوشبختی میده فک میکنی تو قلبت یه کپه خوشیه یه روز اینقدر حالتو بهم میزنه که ...حالا بماند!

ولی 4 عزیز، من که از رو نمیرم تازه تا چند روز دیگه چه دلت بخواد چه دلت نخواد چه ازم خوشت بیاد چه به قول خودت خوشت نیاد چه برات مهم باشم جه به قول خودت دیگه برات مهم نباشم، تولد یه سالگیت رو جشن میگیرم...

به قول آرش خان:

اگر گناهه عشق تو ، ترک گناه نمیکنم/دنیا اگه وایسه جلوم ، بازم گناه میکنم

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 16:7  توسط تارا  | 

من) شب امتحانه،از درسم هنوز مونده،استرس تموم نکردن درسمو دارم،مجبورم تا دیر وقت بیدار بمونم تا درسمو تموم کنم

مانی:همیشه همینطوره هیچوقت درس نمیخونی،شب امتحان مجبوری تا صبح بیدار بمونی بلرزی(آقای پدر با حرکت سر این قضیه رو تایید میکنه)!

من)شب امتحانه،درسم رو زود تموم کردم و هیچ استرسی ندارم،برای رفع خستگی دارم موزیک گوش میدم

مانی:همیشه همینطوره همیشه بیخیالی برای درست اهمیت قائل نیستی(آقای پدر با حرکت سر این قضیه رو تائید میکنه)!


یعنی رسما قاطی کردم رفت!!!

توصیه نوشت:هر وقت کل روز رو خوابیدی به امید اینکه شب بیدار میمونی درس میخونی احتمال بده از اینکه ممکنه برق بره  و قبلش فکر کن چه نوع وسایل روشنایی تو خونه دارین وگرنه مجبوری تا صبح با نور موبایل درس بخونی!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 18:32  توسط تارا  | 

تیک

.

.

.

تاک

.

.

.

صدا شو میشنوی؟صدای پای لحظه ها رو میگم!

امروز ساعت 4.30 از خواب پریدم در اتاقم باز بود صدای ساعت دیواری از بیرون میومد،نشستم شمردم:1..2..3..یه لحظه فک کردم اگه عدد بعدی آخرین ثانیه زندگی من باشه چه اتفاقی میوفته مطمئنن مامان و بابا و احتمالا فامیل و دوستام و...ناراحت میشن عذا داری میکنن شایدم عکسمو بزننو زیرش بنویسن جوان ناکام(البته چون دخترم احتمالا به جای عکس خودم عکس گل میزارن)،ولی ناکام از چی؟؟؟

نشستم فک کردم تا الان چند تا کار خوب به یاد موندی کردم،چیکار کردم که بعد مردنم مثل همه آدما فراموش نشم،بگن حیف شد که مرد! ولی چیز خاصی به ذهنم نرسید،مشکل ما اینکه منتظر آینده ایم،تا الان 19 سالش گذشت ولی هیچ کاری نکردم!

پ.ن:

احسان فکر کنم حق با تو باشه،گفته بودم نمی خوام به عقب برگردم و زندگی خوب با تجربه های شیرین داشتم،آره زندگی برام شیرین بوده ولی نمیدونم منم براش شیرین بودم یا نه؟ فک کنم باید برگردم تا خودم ازش بپرسم!

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 9:5  توسط تارا  | 

چند روزي هست كه نميدونم چمه،چند روزيه كه همچين عاشق(ملنگ)ميزنم،خيلي شادتر از هميشم!حس خوبي دارم،راستش منتظرم،اين انتظاره يه جورايي شيرينه همچين بهم ميچسبه،

اين روزا برام يه جورايي شبيه عيده،راستش حالو هواي عيد نوروز داره،شايد آب و هواش خيلي ربطي به عيد نوروز نداشته باشه ولي حس و حال عيدو بهم ميده به قول احمد شاملو:

سالي نوروز بي چلچله بي بنفشه مي آيد،

بي جنبش سرد برگ نارنج بر آب،

بي گردش مرغانه رنگين برآب،

سالي نوروز بي گندم سبز و سفره مي آيد،

بي پيغام خموش ماهي از تنگ بلور،

بي رقص عفيف شعله در مردنگي

...

اسم نوروز كه مياد آدم ياد تازگي و نو شدنو تحول ميوفته،راستش يه چند هفته اي كه دارم سعي ميكنم يه چيزايي رو تو خودم از بين ببرم خيليم تلاش كردم و خيليم اذيت شدم ولي نتنها از بين نرفت بلكه هر چي گذشتو بشتر فك كردم ديدم محكمتر شد و برام با ارزشتر و قشنگتر، فهميدم با بعضي چيزا نميشه جنگيد بايد باهاش رقصيد، اينم يه تحول بزرگه !!!

سالي

       آري

بيگاهان

      نوروز اين چنين آغاز خواهد شد!

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم مهر 1390ساعت 20:11  توسط تارا  | 

تکه هايي از زندگي مَن :


اين روزها

يعني بي حوصلگي..


يَعني بي هدف بودن..


يعني كارهاي انجام نشده..


يعني تا پنج صب بيدار موندن و هم آغوشي با کتاب هاي نيمه كاره و ديدن فيلم هاي خسته

 كننده


يعني الطاف بي شائبه ي دوست هايي که با چشم کتمان ميکنن وجودت را..

 

و از اين روست که ادمي سَ گ ميشود!


اين روزها يَعني رفتن به مهماني هاي كسل كننده كه هر ثانيش به سرعت پ ِيدا كردن يه

 معادله درجه2ميگذرد

 

اين روزهايعني به اِجبار لبخند زدن و شاد نشان دادن براي ديدن هروزه ي چهره آدم هايي كه سالي يك بار ديدنشان هم زياد است!....

 

یعنی شنيدن بحث های بدیهی و بیهوده!

 

يعني تکرار خاطرات مدفون شده و حوصله سربر ....

 

يعني دويدن به سمت اتاق و و ِلو شدن روي تخت كه پوشيده از كتاب هاي نيمه كارست،

 

.. و با التماس نگاه كردن به گوشي و انتظار برايsms


اینروزها يعني بي ق راريى، يعني دلتنگي

 

و گاهي ترس ..

 

ترس ازدرك نشدن،ترس از فراموش شدن

 

ترس از كندن قبر براي احساساتت ..

 

اين روزها يعني ترس از آينه،ترس از ديگر خود نبودن

 

ترس از تناقض ..

 

این روزها یعنی گوش دادن به آهنگ "حس میکنم" جهان و ترس از وقوعش!

 


اين روزها يعني قَهقهه ي بي رحمانه ي خورشيد وگاهي هـِق هق باران !

 

یعنی نياز

 

نياز به توجه بيشتر ..


يعني نياز به شنيدن حرفهايي كه باور كني كسي وجودت را تمنا مي كند

 

كه باورت شود خلقتت بيهوده نيست ..

 

عذاب وُجدانت را ،دولت نامردت را در دلت نگهدار

 

.. بين خودمان بماند تو آدم

 

ن ِميشوي !!!

 


اين روزها يعني چايي خوردن بي وقفه ي من و ساعتها بي هدف در طول اتاق راه رفتن

 

و سر و کله زدن هاي بس عجيب و در اخر فصل مُشترک هايي به نام دلتنگي هاي

 

ظَريف و اشک هاي نجيب و سر درد هاي خَطير و طوفان هاي مهيب و

 

وعبادت ادم ها و پشيماني هاي هميشگي اين حَقير ...

 


اين روزها حتي گوش سپردن به شعراهاي فروغ هم ديگر لذت بخش نيست

 

الباقي بماند در دلم..زيادي گره عُقده باز کردن ته ِ دل را ميزند..مثه قندک هاي مربا.!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 19:3  توسط تارا  | 

اين شعر انگاري واسه منو اين روزايه من گفته شده!خيلي اين شعرو دوستش دارم چون يه جورايي توصيفات اين شعر خيلي شبيه حال و روز منه!

رفتار من عادی است 

اما نمی دانم چرا 

این روزها 

از دوستان و آشنایان 

هرکس مرا می بیند 

از دور می گوید : 

این روزها انگار 

حال و هوای دیگری داری!

اما 

من مثل هر روزم 

با آن نشانیهای ساده 

و با همان امضا ، همان نام و با همان رفتار معمولی

مثل همیشه ساکت و آرام 

این روزها تنها 

حس می کنم گاهی کمی گنگم

گاهی کمی گیجم

حس می کنم 

از روزهای پیش قدری بیشتر 

این روزها را دوست دارم 

گاهی 

- از تو چه پنهان - 

با سنگها آواز می خوانم 

و قدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم 

این روزها گاهی 

از روز و ماه و سال ، از تقویم 

از روزنامه بی خبر هستم 

حس می کنم گاهی کمی کمتر

گاهی شدیدا بیشتر هستم حتی اگر می شد بگویم 

این روزها گاهی خدا را هم 

یک جور دیگر می پرستم 

از جمله دیشب هم 

دیگر تر از شبهای بی رحمانه دیگر بود : 

من کاملا تعطیل بودم 

اول نشستم خوب 

جورابهایم را اتو کردم 

تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم 

با کفشهایم گفتگو کردم 

و بعد از آن هم 

رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم 

و سطر سطر نامه ها را 

دنبال آن افسانه ی موهوم 

دنبال آن مجهول گشتم 

چیزی ندیدم 

تنها یکی از نامه هایم 

بوی غریب و مبهمی می داد 

انگار 

از لابه لای کاغذ تا خورده ی نامه 

بوی تمام یاسهای آسمانی

احساس می شد 

دیشب دوباره 

بی تاب در بین درختان تاب خوردم 

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم 

در آسمان گشتم 

و جیبهایم را 

از پاره های ابر پر کردم 

جای شما خالی !

یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد

یک پاره از مهتاب خوردم 

دیشب پس از سی سال فهمیدم 

که رنگ چشمانم کمی میشی است 

و بر خلاف سالها پیش 

رنگ بنفش و اروغوانی را 

از رنگ آبی دوست تر دارم 

دیشب برای اولین بار 

دیدم که نام کوچکم دیگر 

چندان بزرگ و هیبت آور نیست 

این روزها دیگر 

تعداد موهای سفیدم را نمی دانم 

گاهی برای یادبود لحظه ای کوچک

یک روز کامل جشن می گیرم 

گاهی

صد بار در یک روز می میرم 

حتی

یک شاخه از محبوبه های شب 

یک غنچه مریم هم برای مردنم کافی است 

گاهی نگاهم در تمام روز

با عابران ناشناس شهر 

احساس گنگ آشنایی می کند 

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را 

آهنگ یک موسیقی غمگین 

هوایی می کند 

اما 

غیر از همین حس ها که گفتم 

و غیر از این رفتار معمولی

و غیر از این حال و خوای ساده و عادی

حال و هوای دیگری

در دل ندارم 

رفتار من عادی است


قیصر امین پور



+ نوشته شده در  شنبه هجدهم تیر 1390ساعت 17:42  توسط تارا  | 

بيش ار حد قاطي كردم ،

منطقم ERORR داده ،استدلالام ريخته بهم نميتونم اتفاقاي اطرافم رو بهم ربط بدم،

حسابي منگ منگم، نياز به كمك دارم،

هيچي نميفهمم، هيچي...

تنها چيزي كه مي دونم اينه:

I NEVER GIVE UP

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 14:44  توسط تارا  | 

تا به انتهاي رفتنم رسيدم

پيدا كن مرا

يكي گفت راه بي پايان است

بايد رفت

راه بي پايان ...

رفتن و رفتن و رفتن...

سر انجام به جايي نرسيدن

در كنجي،در اين بي كرانگي انتظار ايستاده ام

پيدا كن مرا

مي آيند ، مي روند و بعد از ان هيچ

حتما يكي هست كه صدايم كند

دست فردا مي سپارمت،و بخشي از روياهايم را هم

همين،تنها همين توشه راهست

و اين انديشه ام تنها چيزي است كه برايم ماند

تو هماني كه ميماني،هميشه

غرق روياهاي كودكي ام

فردا همه چيزش زيباست و با شكوه

با تشكر از تو كه هستی، تا آخر...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 21:16  توسط تارا  | 

تا حالا شده همین جور بی خودی٫یهویی دلت سرجاش وول وول بخوره٫یا اینقد بالا پایین بپره که انگاری میخواد از قفسه سینت بیاد بیرون٫

یا تا حالا شده ساعت ۱۲ شب که همه خوابن یهویی دلت بخواد یکی رو بغل کنی (من هر وقت خیلی از خود بی خود میشم دلم می خواد همه ی آدما رو بغلشون کنم)٫ تا حدی که بری مامانتو از خواب بیدارش کنیو بگی ٫میشه بغلت کنم(اونم اونوقت با چشایه پر از خواب و پف کردش به تنها دختر دیوونش نگاه کنه و تو دلش به بختو اقبال نداشتش فحش بده!)؟؟؟

تا حالاشده یه شب بعد از ۳روز تعطیلی که همش به بیکاری وکسالت گذشت ٫و هفته ی پیش روت هم پر از امتحانای نخونده  هست٫یهو خوشی بزنه زیر دلت٫ دلت بخواد به یه نفر که خودتم نمیدونی کیه اس ام اس بدی بگی دوست دارم٫یا اینقدر به گوشیت زل بزنی که یه آدم بیکار مثل خودت پیدا بشه که تا صبح باهاش اس ام اس بازی کنی!

یا شده اینقدر جوگیر بشی که دلت برای همه ٫حتی آقای بلندشین دانشگاهت تنگ بشه؟

شده ساعت ۱۲ شب ٫عاشق همه چی بشیو دلت بخواد از فرط خوشحالی جیغ بزنیو ٫بلند بلند ابی بخونی٫ یا تو طول اتاقت عین دیوونه ها بدویی ٫

یا شده(بازم ۱۲ شب) دلت بخواد ناهار بخوری !(من عاشق ناهارم!)

اگه شده چه جوری اون شبو تا صبح می گذرونی؟؟؟ من  از این اتفاقا زیاد برام میوفته ومعمولنم مثل مرغه پر کنده از این ور اتاق میدوم اونور٫ امشبم از اون شباست!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390ساعت 0:6  توسط تارا  | 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 14:15  توسط تارا  | 

امروز ۲ تا سی دی از مریم حیدر زاده گرفتم این شعر رو جلد یکی از سی دی ها نوشته شده بود بهم یه ارامش خاصی داد٫نمی دونم چرا ولی وقتی خوندمش کل اون چیزایی که باعث شد منو دیشب تا صبح بیدار نگه داره و امروز منو از همه٫حتی خودم متنفر کنه رو٫ برای چند لحظه یادم بره٫ ارامش شیرینی داره...

همه را, 

همه را دوست می دارم

هم او را که ما را می بیند و انگار که نمی بید

هم او را که تنها به نامی از او دل خوشیم

هم او را که خداحافظ مارا می شنود و بالا می رود

حتی او که سلام ما را شانه می اندازد بالا!

حتی او هم !

گرچه می دانستیم که او حتی با خود خود هم نیست ٫چه  رسد با من من!

او را از صمیم دل دوست دارم

چرا که خاطره ه های قشنگ و زخمی این دل نامراد,

با او همه بسر شدن

همه را دوست می دارم

حتی پاره های تنم را

که خطاها و پریشانی های مرا در می گذرند و می بخشند...

محض رضای گلی  که بو و عطر و لحن قشنگ مریم دارد

همه را دوست داشته باشیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 20:47  توسط تارا  |